بسمه تعالی
آن چه که امروز در بین قشر دانشجو دیده می شود و بسیار تامل برانگیز است،این است که تفکر پلورالیسم در ذهن همگان ریشه دوانده و هرکس به طور خودآگاه یا ناخودآگاه تا حدودی این قضیه را پذیرفته است.ابتدا باید درست و یا اشتباه بودن این تفکر بررسی گردد و سپس به این مسئله پرداخته شود چرا می گوییم این فکر نه چندان نو در ذهن ها و به خصوص ذهن قشر تحصیل کرده ی جامعه نفوذ کرده است.
پلورالیسم یا مکتب صراط های مستقیم به بیان ساده پذیرفتن این اصل الاصول است که همه ی مکاتب فکری بر حقند و به عبارت دیگر مکتب فکری وجود ندارد که دربرگیرنده ی تمام حق بوده و سراسر این مکتب حق مطلق باشد.نتیجه هایی که از این گونه تفکر زاییده می شوند بعضا از خود آن خطرناک تر و مهلک تر هستند.آن گاه که ما حق را تکه تکه کرده و در دامان مکاتب گوناگون بریزیم،و هر که را با هر نظر و رایی حق بدانیم، آن هنگام دیگر صحبت از اصول امری گزاف است.دیگر همه ی اصول پایداری خود را از دست می دهند و از اصل بودن به فرضیه تقلیل پیدا می کنند.یعنی آن که هر مکتب با یکسری مفروضات به نتایجی دست می یابد و نسخه ی خود را برای انسان می پیچد.دیگر صحبت از اصول مکتب نیست بلکه صحبت از فرضیاتی است که باطل بودن و یا نبودنشان تفاوتی نمی کند و استنتاجات بعدی آن ها طبیعتا حق و درست خواهد بود.
در این جا اگر دیده بازبگردانیم و در آیات وحی نظری افکنیم،شاهد این مطلب خواهیم بود که:صراط مستقیم یک و تنها یکی است و آن چنگ زدن به ریسمان الهی است که اعتصام و مستمسکی برای بندگان است.اولین اشکالی که از این منظر در پدیده ی پلورالیسم جلوه گر می شود،این است که آیا امکان دارد که مبدا و هدف یکی بوده ولی راه ها متمایز باشند؟اساسا وجود شارع های گوناگون بین دو نقطه امکان پذیر است؟سخنان امام صادق(ع) در این زمینه بسیار راه گشاست.ایشان تاکید دارند که انسان ها در پیمودن راه دارای درجات متفاوتی هستند.برخی در پیمودن راه کندتر و برخی تندتر هستند.برخی به بیراهه ها می روند و برخی راه مستقیم را طی می کنند.آن چه اهمیت دارد این است که نباید انحرافات را نیز جزو راه به حساب آورد که اگر غیر از این باشد پلورالیسم نمایان می شود.
بحث درباره ی علل نفی پلورالیسم، امری دشوار و طاقت فرساست(به دلیل ماهیت دوری پدیده ی پلورالیسم) و حقیر به این وجیزه بسنده می کنم و به سراغ سوالی که از ابتدا به دنبال پاسخ آن بودیم می روم.
با نگاهی به فضای دانشگاه ها در قبل و اوایل انقلاب متوجه جدلی بودن فضا می شویم.علت این فضای متشنج را باید در تقابل اندیشه های مختلف دید.در تقابل اندیشه ها، مثبت و یا منفی بودن تقابل مطرح می شود.آیا همواره باید اندیشه ها در تقابل باهم باشند و یا این که باید اندیشه ای واحد حاکم باشد؟ پاسخ این سوال در همه ی موقعیت ها یکی نیست.در شرایط آن زمان اقتضای موقعیت آن بوده که اندیشه ها در تقابل با هم باشند تا اندیشه ی برتر از سایر اندیشه ها بازشناخته شود.ولی آن گاه که اندیشه ای،به عنوان اندیشه ی برتر شناخته شد،مجال برای ورود اندیشه ها و مکاتب دیگر نیست،بلکه حال این مکتب و اندیشه ی برتر باید در محیط، هرچه بیش تر ساری و جاری گردد.اکنون نیز فضای دانشگاه تشنه ی جاری شدن همان مکتبی است که در آغاز انقلاب برتری خود را به جهانیان ثابت کرد وحال نباید فضای دانشگاه،فضایی جدلی به رسم سالیان گذشته باشد.اما پلورالیسمی که از آن سخن به میان آمد در این نقطه خودنمایی می کند.پلورالیسم هیچ گاه با حاکم شدن یک مکتب واحد موافق نیست و همواره جدل و بحث میان آن ها را ایجاب می کند.در محیط دانشگاه نیز تشکل های دانشجویی،از هر طیف که باشند، به گونه ای خواستار ماندن رقبای خود در میدان هستند.این نتیجه ای از تفکر پلورالیستی است.نتیجه ای که در دیالکتیک مارکس با نام اصل تز و آنتی تز شناخته می شد.
گویا نه تنها همواره باید شر وجود داشته باشد، بلکه باید خیر هم خود طالب شر باشد!